تبليغاتX
سرزمین بی نام

سرزمین بی نام

ظاهراْ توی تهران مقتولها قاتلها را می کشن (حالا هی برید واسه ترکا جوک بسازین):

جالبیش اینه که بعد از چهار روز نمی خوان درستش کنن (لینک)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:11  توسط نویدیوگا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 18:3  توسط نویدیوگا  | 

این جناب مک کین هم هاله نور داشت و ما خبر نداشتیم:

عکس از رویترز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:52  توسط نویدیوگا  | 

سوال: به نظر شما این شرکت پیشرو موفق به استخدام کسی می شه؟

جواب: حتما می شه!

یه آشنا داریم. همیشه می گه: خدا خر را جفت آفرید! پس حتما یه نفر جفت آقا (یا خانم) اگهی دهنده پیدا می شه. که متقاضی این کار پر چالش بشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:19  توسط نویدیوگا  | 

مصرف بی رویه کار خیلی بدیه ...

البته اگر شما بانک ملی ایران نباشید!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:28  توسط نویدیوگا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:49  توسط نویدیوگا  | 

مودی عزیز دعوتم کرد به یک بازی به نام Perfect Day، من با اجازه مودی اسمش را به Usual Day تغییر دادم. هیچ کسی را به بازی دعوت نمی کنم چون خیلی بازی وقت گیریه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:43  توسط نویدیوگا  | 

کاش جرأت داشتم
که بگویم که به تو دل بستم
کاش جرأت داشتم
که بگویم که شب و روز به یادت هستم
کاش مغرور نبودم هرگز
حسرت لحظه دیدار به قلبم ماندست
سختی جمله احساس مرا ترساندست
ترس از رسوایی، ترس تنها ماندن،
ترس بیداری شبهای سکوت
 
کاش جرأت داشتم
که بگویم که نگاهت زیباست، و دو چشمت رویا،
و به هر لبخندت
لب من هم انگار، در پی تازه شدن می گردد
 
کاش می دانستم،
که تو هم در انتهای قلبت، جاییست
که به جای آرزو غم دارد
غم دوری از من، غم تنها ماندن، غم انتظار شبهای سکوت،
غم نشنیدن یک جملۀ ساده، که فقط مال تو بود
 
تو اگر می گفتی، که طپشهای دلت با دل من هم معنیست
و اگر می گفتی،
که تنت در تب اندوه نگاهیست که شاید آبیست
من چه فرهاد صفت،
تو چه شیرین گونه،
پیش هم می ماندیم، در هیاهوی زمان می خواندیم
 
می شود هم دل بست، با نگاهی ساده
می شود هم دل داد،
به سکوتی سرشار، به صدایی مخفی، که تو را از پس احساس به خود می خواند
 
کاش جرأت داشتم
بروم به بیستون، حسرت تیشه فرهاد به قلبم ماندست،
حسرت جمله احساس به قلبم ماندست،
باز هم آخر رویاست و حرفم ماندست،
 
کاش جرأت داشتم
که بگویم، دوستت دارم...

 

پ.ن. همین جوری یه دفعه به یاد سارنگ عزیز افتادم. که چند وقتی هست ازش خبر ندارم. گشتم و یه چند تایی از شعرهاشو پیدا کردم. یکیش همین بالایی بود. فوق العاده بود! یه چند تای دیگش را می تونید اینجا پیدا کنین.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:43  توسط نویدیوگا  | 

آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام.

آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه نداره.

آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد.

آخرين کلمات يک شکارچي: مامانت کجاست کوچولو؟

آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمي نيست.

آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بي خطره.

آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز : گفتي تا چند بشمرم؟

آخرين کلمات يک متخصص خنثي کردن بمب : اين سيم آخري رو که قطع کنم تمومه.

.

.

.

آخرين کلمات یه زن: عزیزم، اون فقط همکلاسی دانشگاهم بود!

آخرين کلمات یه مرد: عزیزم، من تو را به خاطر درک بالات انتخاب کردم، به نظر من زیبایی خیلی هم مهم نیست!

آخرين کلمات محمود: آمریکا با حرف زدن از جنگ، فقط سعی در بهم زدن آرامش روانی ما داره!

آخرین کلمات خودم: من هیچ وقت وبلاگ ننوشته ام!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:3  توسط نویدیوگا  | 

چند وقتیه حال و هوای من تو مایه های عکس پایینه!

خوبیش به اینه که می دونم بعد از هر غروبی یه طلوعی هست. (البته امیدوارم)

پ.ن.: عکس مربوط میشه به غروب آفتاب در دریای قیر گون !!! خلیج همیشه فارس، توی سواحل کیش آذر 85

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:55  توسط نویدیوگا  |